گفت‌وگو با باران کوثری - بخش اول / باید دنبال جواب بگردید

گفتگو با باران کوثری - بخش اول

باید دنبال جواب بگردید

 

 

همزمانی که در «خون بازی» بازی می‌کرد، وارد گروه آقای امیرضا کوهستانی شده بود تا با «در میان ابرها» برای اولین‌بار به صورت جدی روی صحنه تئاتر حاضر شود. آن سال اوج بازیگری باران بود که هم برنده بهترین بازیگر نقش اول زن شد و هم با حضور در روی صحنه تئاتر بخش مهمی از پرونده بازیگری‌اش شکل گرفت و این کارنامه خوبی برای بازیگر جوانی بود که خیلی زود مستقل شد. هرچند که بهترین حضورهایش در سینما مربوط به فیلم‌هایی است که به نوعی به والدین‌اش بر‌می‌گردد اما حالا دیگر هیچ‌کس به نبوغ و توانایی بازیگری‌اش شکی ندارد.

 

شما هر چند وقت یک‌بار در تئاتر بازی می‌کنید. برای شما بازیگری تئاتر به نوعی قدرت‌نمایی است؟
به کی؟
اینکه به همه نشان بدهید بازیگر خوبی هستید؟
نه واقعا. برای من مهم‌تر و جدی‌تر از یک زورآزمایی است. وقتی مقوله بازیگری به‌طور کلی برای آدم جذاب است قطعا تئاتر به‌عنوان بخش اصلی این مقوله برای آدم جذاب می‌شود. من این شانس را داشتم که دو تئاتر فوق‌العاده را با امیررضا کوهستانی کار کنم که برای من تجربه بی‌نظیری بود. خیلی‌خیلی چیزهایی که مطمئنم اگر سال‌ها در سینما کار می‌کردم امکان تجربه‌اش را نداشتم، در تئاتر تجربه کردم. بعد از کارکردن با امیر، انتخاب یک تئاتر دیگر برای من سخت بود ولی خوشبختانه فکر می‌کنم «سگ‌سکوت» به بخش دیگری از نیازها و علایق‌ام نسبت به بازیگری جواب می‌دهد. این تئاتر بخش دیگری از بازیگری را برای من باز می‌کند و مرا در بخشی می‌اندازد که تا حالا تجربه‌اش نکرده بودم. مخصوصا در شرایطی که آدم باید کارهایی بکند که بعدا شرمنده خودش نباشد، الان خیلی خوشحالم که دارم در سگ‌سکوت بازی می‌کنم.


کارهایی که با آقای امیررضا کوهستانی انجام دادید یکی «در میان ابرها» بود. دیگری چه بود؟
«کوارتت»


وقتی این نمایش‌ها را بازی می‌کردید در چه مقطعی از بازیگری بودید؟
اجرای «در میان ابرها» هم زمان با فیلمبرداری «خون‌بازی» بود و «کوارتت» هم دو سال پیش اجرا شد و هنوز اجراهای خارج از کشورمان ادامه دارد.


جایزه بهترین بازیگر در جشنواره فیلم فجر را هم برای «خون‌بازی» گرفته بودید. البته «خون‌بازی» بعدا اکران شد ولی شما در همان دوران که داشتید اولین تئاترتان را بازی می‌کردید، داشتید بهترین بازیتان را در سینما می‌کردید. اینکه در تئاتر هم بازی می‌کنید، به تجربیاتی که به دست می‌آورید فکر می‌کنید؟
یکی این و یکی دیگر هم لحظه‌ای است که شما دارید رفتن روی صحنه را تجربه می‌کنید. همیشه گفته‌ام که برای من لحظه‌ای که بازیگری اتفاق می‌افتد همیشه خیلی مهم‌تر از عواقبش بوده.
جایزه و شهرت هیجان‌انگیزند اما چیزی که در بازیگری برای من هیجان‌انگیز و عجیب و تکرار شدنی است و این کار را برای من یک تجربه یونیک می‌کند، در واقع لحظه‌ای است که آدم دارد بازی می‌کند. تجربه روی صحنه را هم آدم در هیچ بخشی از سینما نمی‌تواند پیدا کند. اینکه شما هرشب نفس به نفس تماشاگر برایش چیزی را اجرا می‌کنید، حرف‌های معمولی نمی‌زنید و شاید همه چیز یک کم پیچیده‌تر است و البته تجربه سختی است که بتوانید تماشاگر را با خودتان همراه کنید.


چرا فکر می‌کنید به دردسرش می‌ارزد؟ اینکه هر شب بیاید و به قول شما نفس به نفس تماشاگر بازی کنید بخش خوبش یک طرف اما دردسرها و سختی‌هایش زیادتر است و چیزهای دیگرش کمتر.
چه چیزش کمتر است؟
شهرتش و پولش.
گفتم که اینها برای من در بازیگری در درجه دوم اهمیت قرار دارد. بخش اول تجربه در لحظه بازی کردن است، تجربه در روی صحنه بودن است و من در زندگیم هیچ اتفاق دیگری- نه فقط شغل- را نتوانستم پیدا کنم که بتواند تجربه‌ای را که بازیگری به آدم می‌دهد و لذت لحظه بازی کردن را به من بدهد. برای همین به زحمتش می‌ارزد. خیلی هم می‌ارزد. شما چیزی را تجربه می‌کنید که در هیچ کجای دیگر نمی‌توانید تجربه کنید.


بحث‌مان دارد شیرین می‌شود. اجازه بدهید این بحث را ادامه بدهیم. علاقه در بازیگری یعنی چه؟
یعنی اینکه باید بازیگری را دوست داشته باشید.


چه چیز بازیگری را باید دوست داشته باشیم؟
در آدم‌های مختلف فرق می‌کند. در یکی می‌تواند شهرتش جذاب باشد، در یکی ممکن است بازی کردن در یک فیلم خاص و با یک کارگردان جذاب باشد. برای خود من صرفا تجربه تلاش برای تبدیل شدن به یک آدم دیگر جذاب است. قطعا یک آدم نمی‌تواند کاملا تبدیل به یک آدم دیگر بشود اما این تلاش، تلاش جذابی است و این سعی و تلاش پروسه هیجان‌انگیزی است. چیزی که بازیگری را برای من جذاب می‌کند این است که تجربه بازیگری، تجربه منحصربه‌فردی است و در هیچ کار دیگری نمی‌توانید تجربه مشابه با این را داشته باشید. این حس فقط مربوط به بازیگری است.


یعنی این تبدیل شدن به آدم‌های متفاوت...
تبدیل نه. تلاش می‌کنید که تبدیل شوید. باید این تلاش را دوست داشته باشید.


آیا این همه قرار گرفتن در جایگاه آدم‌های دیگر روح آدم را اذیت نمی‌کند؟ فکر کنم بد نیست منظورم را بیشتر توضیح بدهم. مثلا دیدن یک آدم بیمار که دارد درد می‌کشد یا دیدن مرده، سخت است اما یک پرستار بیمارستان مجبور است به فراخور شغل این مساله را تحمل کند و در نهایت و کم‌کم عادت می‌کند و در درازمدت حساسیتش را نسبت به این مسائل از دست می‌دهد. شغل‌های دیگر هم برخی مشکلات دارند و شما در بازیگری سعی می‌کنید تبدیل شوید به آدم‌هایی با مشاغل مختلف و خیلی از این سختی‌ها را به جان بخرید و اگر بازیگر خوبی بود رضایت بدهید بخش‌های تلخ آن در وجودتان بماند.
بله. یک بخش از این حس‌ها در حافظه‌تان و مجموعه تجربیاتتان باقی می‌ماند. البته شما یکسری حس‌های تلخ را تجربه می‌کنید و یکسری حس‌های عجیب و غریب و خوب را. اصولا این بخش از ماجرا شبیه به رمان خواندن است، وسعت تجربه‌های آدم را زیاد می‌کند. شما ممکن است هیچ وقت در جنگ نباشید اما تلاش کنید حس یک سرباز را به دست بیاورید. باید این تلاش را دوست داشته باشید. بازیگری یک کار تجربی و تجربه‌گرایی است.


و شما این تجربه‌گرایی را به واسطه شغل مادر و پدر، نه به عنوان یک بازیگر، بلکه به عنوان کسی که قرار است ببیند و چشم بازداشته باشد از قبل شروع کرده بودید.
بله. من هم این فرصت را داشتم.


بعد از آن سال‌ها و در سال‌های بعد هم این راه را ادامه دادید.
سعی خودم را کردم اما کمتر. آن موقعی که با مامانم بودم با وجودی که همان موقع هم سنش از الان من بیشتر بود، با این حال با ایشان بیشتر تجربه می‌کردم چون ایشان اصولا خیلی آدم پرکارتر، پردغدغه‌تر، درگیرتر و پرتلاش‌تری است.


یک کارگردان یا یک محقق اجتماعی بیشتر تلاش می‌کند اما یک بازیگر، با وجودی که کمتر تلاش می‌کند بیشتر دیده می‌شود.
باید ببینیم این دیده شدن مهم است یا نه. بله، بازیگری از آن شغل‌هاست که توی چشم است. مثلا فوتبالیست‌ها همیشه بیشتر از والیبالیست‌ها توی چشم هستند اما این دلیل بر ارجحیت‌شان نیست. باید ببینید این توی چشم بودن برای خودتان چقدر مهم است. برای من، دیده شدن در بازیگری هیچ وقت خیلی مطرح نبود. به نظر من مادرم، در تاثیری که باید با کارش می‌گذاشت از 90 درصد بازیگران ما بالاتر و جلوتر است. باید ببینیم این تاثیرگذاری مهم‌تر است یا بیشتر دیده شدن.


اینکه شاید همه اگر هم بخواهند نتوانند فوتبالیست بشوند و شاید استعدادشان در والیبال باشد.
مهم نیست. والیبالیست‌ها هم به اندازه فوتبالیست‌ها کار مهم انجام می‌دهند و شاید سخت‌تر اما چون فوتبال ورزش پرمخاطب‌تری است و ما تصاویر بیشتری از فوتبالیست‌ها می‌بینیم، برای همین بیشتر می‌شناسیمشان. همین. همین. این بیشتر شناختن و دیده شدن دلیل بر این نیست که فوتبالیست‌ها دارند کار ویژه‌تری انجام می‌دهند. همینطور هم در مورد بازیگرها، آنها هم کار ویژه‌تری نسبت به بقیه آدم‌ها انجام نمی‌دهند. آنها خیلی فرقی با دکترها، نجارها و مشاغل دیگر ندارند. آنها چون کارشان طوری است که صورت‌شان دیده می‌شود، شناخته‌تر می‌شوند و چون شناخته‌تر می‌شوند مردم بیشتری روی آنها متمرکز می‌شوند و بیشتر پیگیری‌شان می‌کنند. شاید اگر مثلا آهنگرها هم شغلشان طوری بود که مردم در هر اکران فیلم صورتشان را می‌دیدند همان اندازه به آنها هم توجه می‌کردند. این توی چشم بودن، حتما یک ویژگی مثبت نیست، یک ویژگی است.


می‌شود بخش‌های منفی این توی چشم بودن را بگویید.
این توی چشم بودن می‌تواند آدم را گول بزند. شما می‌توانید بازیگر خیلی مشهوری شوید و فکر کنید کارتان را انجام داده‌اید در حالی که بازیگر خوبی نباشید. این آن بخش از بازیگری است که فریبنده است و آدم نباید درگیرش شود. مردم اصولا بازیگران را دوست دارند و تاییدشان می‌کنند. ممکن است راجع به یک بازیگر خیلی بد بگویند اما اگر آن بازیگر همان موقع بیاید جلوی رویشان هیجان‌زده شوند و حتی با او عکس هم بگیرند. اینکه آدم بفهمد چقدر از این محبوبیت مال طبیعت بازیگری است و چقدر از آن به خوب بازی کردن آدم مربوط می‌شود خیلی مهم است. برای همین می‌گویم که بازیگری کار فریبنده‌ای است. ممکن است آدم یک موقعی به خودش بیاید و ببیند در زندگی‌اش کار مهمی انجام نداده و همه حواسش به این بوده که مردم چگونه ببینندش و مثلا راجع به لباس پوشیدنش و قیافه‌اش چه بگویند.


برای خودتان هم این حالت پیش آمده؟
به چند دلیل برای من پیش نیامده. یکی اینکه من خوشبختانه هیچ‌وقت صورت و فیزیک خیلی خاصی نداشتم که به خاطر آن محبوب شوم و مردم بگویند وای چقدر خوشگل است. دیگر اینکه من تلاش کردم به آن بخش اصلا فکر نکنم. آن بخش برای من بخش خیلی دوری است. دلیل‌اش این نیست که من آدم ویژه‌ای هستم، دلیلش این است که من در سینما بزرگ شدم و برای این ماجرا تربیت شده‌ام. یعنی دلیلش به مامان و بابای من برمی‌گردد نه وجود یک ویژگی خاص در من. من فقط به کارم فکر کردم. من همه تلاشم را کرده‌ام که نقش‌های مختلفی را بازی کنم. همه سعی‌ام را کرده‌ام که برای هر فیلمی که بازی می‌کنم همه سعی‌ام را بکنم.


البته در مورد چهره‌تان تواضع می‌کنید.
می‌خواهم بگویم من هیچ‌وقت به خاطر چهره‌ام مطرح نشده‌ام.

با این توضیحی که می‌دهید احتمالا اگر از اول با سینمایی وارد می‌شدید که در آن چهره اولویت اول است، سینما را رها می‌کردید اما شما با کسی کار کردید که در فیلمش فاطمه معتمدآریا ستاره می‌شود. کسی که چهره‌ای معمولی دارد و...
من هم همین را می‌گویم. من این حس را کاملا از پدر و مادرم دارم و اصلا هیچ ربطی به من ندارد. این از خوش‌شانسی من است که از بچگی این بازیگران را در فیلم‌های مامان می‌دیدم: مهدی‌هاشمی، گلاب آدینه، فاطمه معتمدآریا، آقای انتظامی. همیشه حضور این آدم‌ها در پشت صحنه فیلم‌های مامان و بابا و در خانه‌مان، باعث شد یک بخش از بازیگری را ببینم که جذاب‌ترین و هیجان‌انگیزترین بخش آن است. من این شانس را داشتم که آن بخش‌ها را دیدم.


از آدم‌های معروفی که می‌دیدید، چه کسی را بیشتر دوست داشتید؟
خیلی‌ها را. گفتنش سخت است. اولین فیلمم یعنی «بهترین بابای دنیا» را با عمومهدی و خاله گلاب بازی کردم که حس خیلی عجیبی است. آن موقع بچه بودم و بعدتر از آنها خیلی چیزها یاد گرفتم مخصوصا از خاله گلاب در زیرپوست شهر. اولین حضور جدی من به عنوان بازیگر فیلم «روسری آبی» بود که آنجا هم خیلی‌خیلی از کمک‌های آقای انتظامی و خانم معتمدآریا استفاده کردم. همه آنها برای من آدم‌های خیلی خیلی مهمی هستند.


می‌گویید «خیلی مهم» و این از دید حرفه‌ای و بازیگری است اما بعضی‌ها ممکن است آدم‌های مهمی باشند اما کاراکتر خیلی جذابی برای دوست داشته شدن نداشته باشند.
همه اینهایی که گفتم را دوست هم دارم. همه عمو و خاله‌های من هستند و خیلی خیلی دوستشان دارم.


اجازه بدهید برگردیم به نمایشی که هم‌اکنون در حال بازی در آن هستید. چقدر طول کشید تا با شخصیتی که در «سگ‌سکوت» بازی می‌کنید ارتباط برقرار کنید؟
من کارهای قبلی آروند را دیده بودم. او خود کارگردان‌ جوان تئاتر تجربی بود و دو، سه تا کار از او دیده بودم. متن را که خواندم خیلی از آن خوشم آمد و خوشبختانه این فرصت را داشتم که با جلساتی که با آروند و طلا معتضدی داشتیم، کمک کنیم که هم من به نقش نزدیک شوم و هم نقش به من نزدیک‌تر شود. براساس یک پیشنهاداتی از همه‌مان، نقش تغییراتی کرد و صحنه‌ها هم که طراحی شد، طلا یک جاهایی از نقش را تغییر می‌داد و اصلا روی متن خودش اینقدر بسته فکر نمی‌کرد، نه، متن همین است و نمی‌تواند تغییر بکند. حتی این اتفاقات که بعدا حامد به دست من کشته می‌شود هم در تمرینات اتفاق افتاد و طلا و آروند به این نتیجه رسیدند که این پایان بهتری است. اینطوری شد که کم‌کم هم من به نقش نزدیک شدم و هم اینکه آروند و طلا نقش را به من نزدیک کردند.


متن یک متن نسبتا پیچیده است. واقعا از همان اول که آن را خواندید آن را کاملا متوجه شدید...
به نظر من خیلی پیچیده نیست. مهم این است که شما آماده باشید که چنین متنی را بخوانید. من آماده بودم برابر خواندن چنین متنی. یعنی می‌دانستم قرار نیست یک متن رئال بخوانم که قرار است در آن اتفاقی بیفتد، یک نقطه اوج دارد و یک نتیجه‌ای هم گرفته می‌شود. البته به نظر من ساختار متن نمایش «سگ‌سکوت»، ساختار کلاسیکی است و در نقطه اوج یک اتفاقی می‌افتد و یک نتیجه گرفته می‌شود. من چون کاملا آمادگی این را داشتم که یک متن به قول شما پیچیده‌ای را بخوانم در همان بار اول کاملا ارتباط برقرار کردم.


ولی کسانی که می‌آیند نمایش را می‌بینند شاید همان‌بار اول چندان دقیق و خوب آن را نمی‌فهمند با وجودی که شما دارید آن را بازی می‌کنید.
فکر می‌کنم به این خاطر است که ما ذهن‌مان را آماده نمی‌کنیم تا متن‌هایی را ببینیم که به همه سوالات ما جواب کامل نمی‌دهند. فکر می‌کنم این بیشتر برای دوستانی اتفاق می‌افتد که تئاتر تجربی را کمتر دیده‌اند. وقتی شما بیشتر تئاترهای تجربی را می‌بینید و مثلا متن‌های آقای چرم شیر را خوانده باشید و اجراهایی که از کارهای ایشان شده را دیده باشید می‌دانید که قرار نیست به همه سوالات شما به راحتی جواب داده شود و خودتان باید دنبال جواب برای آنها بگردید. این برای من از جذابیت‌های تئاتر تجربی است.



گفتگو: آرش نصیری، روزنامه اعتماد ملی، شماره ۹۷۶، شنبه ۳ مرداد ۱۳۸۸

/ 0 نظر / 11 بازدید