علت‌های بی‌معلول (نقدی بر فیلم پستچی سه بار در نمی‌زند)

 

پستچی سه بار در نمی‌زند سبک جدید و ایده‌ای خوب را در بر دارد ولی آنچنان که بایدها و شایدها از آن انتظار دارند نتواسته به پرداخت خوبی برسد و پر از تناقض‌ها و بی‌معلولی‌هاست، پر از تصاویر و قطعه‌های کاذب و دیالوگ‌های بی‌معنا که بود و نبودشان در پیشبرد فیلم بی‌تاثیر است.

یکی از نکات جالب توجه فیلم کودکی و بزرگسالی ابراهیم غیرت است. او که در دوران اوایل سلطنت رضا شاه 5-6 ساله بود که باید متولد سال 1304 حداکثر بوده باشد و گیریم در دوران اواخر محمد شاه 30—35 ساله شده بود غریب بود که در زمان حال که حدودا 84 سال سن دارد، سارا دختر او باشد و حتی دختر ناتنی و اگر هم هست در قسمت‌های آخر فیلم زمانی که باز با صورتی نامعلوم برای اجرای نقشه خود می‌آید نباید آنچنان بدن چالاکی داشته باشد.

نکته دوم این تناقض‌ها این بود که زمانی که پسربچه دست سارا را گاز گرفت، جای گاز او روی دستش نماند ولی هنگامی که چنگ به صورت او انداخت تا آخرین لحظه فیلم هنوز جای چنگ بر روی صورتش بود و جای دیگر زمانی که سارا با پسربچه در گیر و داد بود، دور از واقعیت بود که نتواند او را از خود سریع و راحت دور کند و هنگامی که گروگان گرفته شده بود و به داخل خانه می‌آمد، بازی بسیار ضعیفی از خود نشان داد که بیشتر به کارگردانی مربوط می‌شد که او بسیار راحت و زودتر و دوان دوان و با آسودگی جلوتر از گروگانگیر می‌دوید، بی هیچ تقلا. وجود صحنه‌هایی مانند یافتن اسکلت و یا رفتن سارا کنار پنجره هیچ کدام هیچ علتی نداشتند و بی‌علت‌ترین نکته فیلم وجود دختر و پسر و دیدن آن که مادر بچه زنده است و گفتن این که مادر زنده است، شاید بچه خوب بزرگ شود چون مادر در هر حال زنده بود و بود و نبود دختر و پسر در زنده ماندنش نقشی نداشت و آنچنان که فیلم نشانمان داد، شاهزاده خود مرده بود و همسرش نیز همچنین، پس کسی نمی‌توانست مادر بچه را بکشد. پس مادر همیشه زنده بوده و عاقب بچه همان بوده است.

یکی دیگر از نکات این بود که دختر چگونه عالم دهر شده بود، او که به گفته خودش تا حالا به این خانه وارد نشده بود و هیچی از آن نمی‌دانست، چگونه همه چیز را آنگونه میگفت و به قطعیت اعلام می‌کرد.

خنده‌های باران نیز یکی از نکات ضعف فیلم بود که واقعا دل نچسب و مصنوعی بود و جایی که بازی خوبی را ارائه کرد، غش کردنش کنار پله‌ها بود ولی هیچ علتی برای آن نشد پیدا شود و همه چیز بی‌علت ماند.

دختر، جوانی پدرخوانده‌اش را کشته بود، پس مادر او دیگر هیچگاه با پدرخوانده‌اش ازدواج نمی‌کند، پس دیگر لازم نبود حتی فکر کشتن پسربچه، اگر واقعا زمان‌ها در آن شب به هم رسیده بود.

دختر، دوست‌دختر پسر را نمی‌شناخت و از مرگ او اطلاع نداشت ولی در اواخر فیلم به گذشته دوست‌دختر پسر، کامل اشاره می‌کند.

چند نکته خارج از فکر دیگر آمدن طناب دار از یک سوراخ به پایین و اعدام بود که طی هیچ عمل و عکس‌العملی ممکن نیست حلقه جلو و عقب برود و درست روی سرش و بعد گردنش بیفتد. اگر این اتفاق کنار پله یا جایی که فضای باز بود می‌افتاد قابل باور‌تر بود. و تکان نخوردن تیله‌ها روی تاب که اگر کوچکی پرداخت داشت می‌توانست نکته قوتی از فیلم باشد.

ولی از نقطه ضعف‌ها که بگذریم، نکته قوت‌هایی هم داشت، مثل تله‌ی حیاط یا نبود در رد تیله‌ها، استفاده از آینه و تابلوها، نقشه‌ها در نقشه‌ها، تلاش های گروگان و گروگان‌گیر، تقابل زمان‌ها و بازی خیلی خوب پسربچه

و ذکر این که بعد از خروج از این خانه دیگر همدیگر را نمی شناسند که....

ولی در هر حال با این ایده اگر کمی سلیقه و دقت بیشتر به خرج داده می‌شد می‌توانست شاهکاری بی‌نظیر شود.

 

نقد و بررسی: پریا پرنوری، باران سینما

/ 2 نظر / 10 بازدید
رضا

نقطه ضعف بزرگ باران کوثری همین خنده های مسخره اش است.

غزل

پریا سلام. چطوری؟ پوریا چی؟ من غزل هستم یه کله ای به ما بزن!!!