شات باز، ما را بس

کار کردن با بازیگرهای جوان، برای هر کارگردانی یک جور ریسک است. چرا؟ چون خیلی از جوان های سینما دوست دارند از دوربین به عنوان نردبان استفاده کنند و بروند آن بالاها، معروف شوند و برای خودشان «اسم» دست و پا کنند. این البته یک طرف ماجراست. از آن طرف اگر نگاه کنی، خوبی انتخاب یک بازیگر از نسل جدید، این است که آنها می توانند خیلی خوب کنار همدیگر قرار بگیرند و فیلم را بالا بکشند. شاید تیزهوشی محمدحسین لطیفی در روز سوم این بود که مثلث فیلمش را با جوان هایی ساخت که نگران «دیده شدن» نبودند. اگر کارنامه هر کدام از این سه نفر (حامد بهداد، باران کوثری و پوریا پورسرخ) را نگاه کنید، معنی جمله قبل را راحت تر می فهمید. آنها آن قدر خوب هستند و آن قدر کار خوب در پرونده شان دارند که دنبال سکوی پرتاب نگردند و برای همین است که «روز سوم» حتی اگر فیلم فوق العاده ای از آب درنیامده باشد، پر است از بازی های فوق العاده.

در این گفت و گو حامد بهداد و باران کوثری رو به روی هم نشسته اند تا درباره روز سوم حرف بزنند. این مصاحبه سه بخش دارد؛ بخش اول درباره خود فیلم است و اشکالاتی که به آن می گیرند، بخش دوم درباره سکانس های مشترک حامد بهداد و باران کوثری است و در قسمت سوم درباره بازی های این دو نفر حرف زده ایم.

 

 

به نظرتان بهترین سکانس فیلم کدام بود؟

ب.ک: همان صحنه ای که سمیره و فواد توی خانه هستند. من آن نگاهی را که جلوی در به فواد می کنم خیلی دوست دارم.

ح.ب: آره؟ سکانس آخر چی؟ نظرت چی است؟

ب.ک: آن سکانس، سکانس خوشگل تری است.

ح.ب: سکانس خوشگل تر یعنی چی؟ اصلا بهتر یعنی چی، خوشگل تر یعنی چی؟

ب.ک: بر اساس هر فیلمی فرق می کند. روز سوم قرار است آدم را احساساتی کند و موفق ترین جایی که این کار را می کند همان سکانس من و تو است. همان صحنه «نرو» گفتن تو است. یعنی من سر مرگ هیچ کدام از بچه ها این قدر احساساتی نمی شوم که سر آن نرو گفتن تو می شوم.

ح.ب: روز سوم قرار است ما را احساساتی کند؟

ب.ک: آره! هدف فیلم را که من و تو تعیین نمی کنیم؛ آقای لطیفی تعیین می کند.

ح.ب: واقعا لطیفی می خواهد آدم را احساساتی کند؟

ب.ک: آره و بعد آدم گریه کند!

ح.ب: پس چرا وقتی می نشینیم پیش حسین لطیفی به اش می گوییم سینمایت با سینمای بقیه فیلم های جنگ فرق می کند. این فرق در کجاست؟

ب.ک: او آدم هایی را ساخته که تو بیشتر دوستشان داری و بیشتر با آنها همذات پنداری می کنی، در نتیجه وقتی هم که می میرند بیشتر غصه می خوری.

ح.ب: پس فیلم دارد ما را احساساتی می کند؟ خب اگر اینجوری است پس ما داریم چه کار می کنیم؟ یعنی این فیلم فقط فیلم برداری اش بهتر است یا بدتر. یا مثلا داستانش بهتر یا بدتر است. اِ! یعنی ما فقط داریم احساساتی می شویم؟ همین؟ همین؟ تصویر آدم های این جنگ یک خرده با آدم های دیگر جنگ فرق نمی کند؟ یک کوچولو؟

ب.ک: چرا. اتفاقا من هم می گویم آدم های این فیلم فرق می کنند، ولی این را باید بپذیریم که روز سوم اولین کاری که می خواهد با آدم بکند این است که آدم را احساساتی کند و گریه بیندازد. آقای لطیفی خودش این را گفت.

ح.ب: اِ!؟ باشد. من نمی توانم خیلی مقاومت کنم. اگر این جوری است من جوابی ندارم به ات بدهم.

ب.ک: من می گویم اگر ما از یک چیزی خوشمان نمی آید نمی توانیم بگوییم اصلا این جوری نبود، این جوری بوده ولی تو می توانی بگویی اگر من یک روز فیلم بسازم دوست ندارم فیلمم فقط این کار را بکند. اینکه می گویم فیلم می خواهد گریه دربیاورد منظورم این نیست که می خواهم سطح فیلم را بیاورم پایین. می گویم اولین کارش این است که آدم را گریه بیندازد.

 

موافقید راجع به نقطه ضعف های فیلم حرف بزنیم؟ مثلا از همان صحنه اول شروع کنیم. به نظر نمی رسد صحنه های توی خانه جذابیت شروع فیلم را داشته باشند.

ح.ب: آن سکانس طولانی است. من الان واقعا جای قیچی های بازی باران را بلدم.

ب.ک: می دانید، ما اصلا با آن سکانس، کار را کلید زدیم در حالی که خیلی سکانس حساسی بود. نبودن فیلمنامه می تواند من را بکشد و در روز سوم نیز کشت. همه اینها به اضافه کمبود وقت دست به دست هم داد تا صحنه اول آن جوری که باید نباشد. البته قرار نیست توجیه کنیم. من قبول دارم که شروع فیلم خیلی بهتر از این باید اتفاق می افتاد.

 

این مشکل طولانی بودن که حامد گفت، خیلی جاهای دیگر هم تکرار می شود.

ح.ب: من می گویم همه اینها را توی مونتاژ می شود درست کرد. تو فکر کن! مثلا یک نفر می خواهد بمیرد. اگر تایم مردن تو یک ثانیه است، خب توی این یک ثانیه بمیر دیگر! حالا 4 ساعت جان می دهد... چون لحظه خوبی است! بازی خوب مگر چقدر می تواند ادامه پیدا کند؟ پس و پیش بازی زائد دارد، خب برش دارید.

 

یعنی خود بازیگر تأثیری در این طولانی شدن ندارد؟

ح.ب: ببین! لوندی برای یک بازیگر آن هم با دیالوگ برای سریال خوب است و برای خانه عمه! اصلا قرار نبود بعضی شخصیت ها خنده دار باشند، ولی ما حالا داریم به شان می خندیم. برای همین است که می گویم بازیگر باید باهوش باشد. نباید به یک چیزهایی تن بدهد. البته این جوری برداشت نکنید ها، می خواهم بگویم شخصیت عراقی خوب است چون من بازی اش کردم و بقیه بد هستند. اصلا و ابدا این وصله ها به ما نمی چسبد. من نه مشتاق پلان بیشترم نه کلوزآپ و اینها. اصلا کلوزآپ برای من ضرر دارد! شات باز ما را بس!

 

در اینکه روز سوم در سینمای جنگ فیلم متفاوتی است حرفی نداریم ولی من این را قبول ندارم که روز سوم فیلم خوبی از آب درآمده. چون مثل خیلی از فیلم های جنگ هم تویش شعار دارد، هم تصویر غیر واقعی.

ب.ک: تصویر غیر واقعی اش کجاست؟ من شعار را می پذیرم ولی نمی دانم تصویر غیر واقعی یعنی چی. مثال بزن!

 

مثلا آن صحنه کانال. اصلا منطقی نیست که آدم ها در آن وضعیت برای خودشان وصیت کنند و دشمن هم بایستد و تماشا کند.

ب.ک: آن صحنه شعار زیاد دارد ولی خیلی غیر واقعی نیست.

ح.ب: ببین آنجا منطق دارد ولی ریخت ندارد. ما آنجا دچار شتاب زدگی در تدوین شدیم. من نمی خواهم حرف بزنم. نمی خواهم دلخور بشوند. اگر هم دلخور شوند بی منطق دلخور شده اند. آن صحنه اشتباه است. اِ! همه عالم و آدم می گویند صحنه خندق اشکال دارد. همه اشتباه می کنند؟ اگر چه الان اگر هم بگویند حامد بهداد تو خوب بازی نکردی می گویم همه عقلشان ناقص است جز من. (با خنده) اما دیگر داریم می بینیم بابا! آن صحنه طولانی است. اتفاقا به نظرم منطق وجود دارد ولی این فرصت را به تماشاگر نمی دهیم که منطق را متوجه شود.

 

من هم دارم از نگاه تماشاگر حرف می زنم.

ح.ب: آره! هندسه اش غلط است. در ضمن شعارزدگی هم دارد.

ب.ک: به نظر من هم طولانی است. به نظر هم شعار زیاد دارد. من چند بار گفتم باز هم می گویم، به من باشد تنها وصیتی که آن تو نگاه می دارم، وصیت مالک است. بقیه را غلفتی درمی آورم. نه به دلیل بازی بچه ها. اتفاقا بازی ها خوب است، ولی صحنه طولانی است.

ح.ب: ماشاالله! ولی من راجع به بازی ها هم نظر دارم.

ب.ک: آخه تو جرأت می کنی راجع به بازی ها نظر بدهی!

ح.ب: آره! برای اینکه شترسواری دولا دولا نمی شود. آنجا انگار بازیگرها متوجه نمی شوند ضیق وقت هست؛ عجله کن بابا! من از همین جا به بازیگر نقش مالک تبریک می گویم. بی نظیر است! مالک آنجا را عالی بازیگر کرده. بازیگر باید باهوش باشد. اصلا معطلش نمی کند. ولی همان جا شهرام قائدی عزیز من دارد طولش می دهد. ببین دیالوگی که می گوید خیلی خوب است ها، اصلا برای همان جا ساخته اندش ولی سر و ته اش رابزنید! اعتراض دارم به بازی برزو. سر و ته اش را بگیرید! می خواهم بگویم بازی ها بد نیست، تایمش طولانی است. دچار یک خودشیفتگی می شویم، طولش می دهیم.

 

برگردیم سر بحث اصلی! روز سوم صحنه های زیادی دارد که باعث می شود فیلم به آدم نچسبد. مثلا در درگیری های شهر همه این آدم ها حضور دارند و هیچ کدام تیر نمی خورند ولی درست از جایی که سمیره را می آورند بیرون یکی یک شروع می کنند به مردن!

ب.ک: به هر حال داریم قصه می گوییم دیگر!

ح.ب: خب فیلمساز می خواهد قهرمان هایش را تا آخر نگه دارد. این حق را به اش بدهیم. در سکانس های درگیری، کارگردان یک سری ایرانی دیگر را به کشتن می دهد. یعنی آنها فدای قهرمان های اصلی می شوند، چون او قهرمان ها را برای آخر داستان لازم دارد. تو 7 دلاور را نگاه کن! می جنگند اما کشته نمی شوند. یارو رفته یول برینر را آورده، استیو مک کویین را آورده، چارلز برانسون را آورده! بابا اینها کلی پول گرفته اند که بیایند 7 دلاور را بازی کنند. بابا اینها هر کدام یک فیلم را می گردانند. بابا دوستشان داریم اینها را. نمی خواهم قیاس کنم ها. اما کارگردان نمی خواهد قهرمان هایش را تا آخر از دست بدهد. ما داریم فیلم می سازیم. اصلا توی همین جاذبه های سینما است که می توانیم یک داستان را ببینیم. قهرمان های شیکان پیکان ترسیم می کنیم، فواد علم می کنیم، رضا درست می کنیم تا بتوانیم راجع به وطن حرف بزنیم.

 

در مورد صحنه تیراندازی از هلی کوپتر چه می گویی؟ چطور می شود از آن بالا با کلت، حمال زیر برانکارد را زد؟ پس قوانین فیزیک چه می شود؟ قانون خط مستقیم؟

ب.ک: آره خب! هر فیلمی سوتی دارد دیگر.

ح.ب: من تقصیر را می اندازم گردن تدوینگر. کاوه دوست صمیمی من است و روزهای خوبی برایش پیش بینی می کنم، ولی اینجا تقصیر تدوینگر است. تقصیر کارگردان است. اصلا توی آن سکانس تک تیراندازها حمال را می زنند، من قشنگ یادم هست. من نمی دانم چرا گذاشته اند روی دست قهرمان. می خواهد من را گنده کند؟ من کجا می توانم چنین نشانه ای بگیرم؟ آیا قبلا ما فواد ما فواد را تک تیرانداز معرفی کردیم؟ بابا من توی آن صحنه صد بار به اینها می گویم حواستان باشد به سمت دختره شلیک نکنید. بعد چطور خودم با کلت می زنم؟

 

و در مورد سکانس آخر چه می گویید؟ وقتی سمیره به فواد شلیک می کند، سر اسلحه رو به آسمان است!

ح.ب: آن که مشکل ندارد.

ب.ک: هی نگو مشکل ندارد. معلوم است که مشکل دارد.

ح.ب: آنجا بازی باران را یادت هست؟ می توانی شعر بازی باران را بگویی؟ می توانی حرف بزنی راجع به نگاهش؟ ببین اصلا سر اسلحه کج است. به درک اسفل! بیا راجع به بازی بازیگر حرف بزینم. فکر می کنی وقتی شلیک می کند چی یادش می آید؟

 

آن صحنه داخل خانه و این که فواد او را نزد.

ح.ب: دیگر؟

 

صحنه خواستگاری، صحنه داخل خانه زمان جنگ.

ح.ب: دیگر؟ دیگر؟ دیگر؟... همه چیز یادش می آید، نه؟ می شود آدم این همه چیز را ببیند و بعد گلوله بزند به طرف؟

 

آره خب، دیدیم که شد.

ح.ب: اصلا فرمان مغزش نبود، دیدی؟ فرمان برزو ارجمند هم نبود. چی بود پس؟ تو را خدا یکی حرف بزند! باران آنجا را خیلی خوب بازی کرده، آنهایی هم این که این را نمی فهمند بی شعورند. اصلا سمیره از یک جایی عوض می شود. این هوشمندی بازیگر است. باران تو می داین از کجا سمیره عوض می شود؟

ب.ک: از وقتی از خانه می آیم بیرون؟ یا وقتی می روم زیر خاک؟

ح.ب: نه! تو نمی دانی نقطه تحول کارت کجاست؟ از بعد مرگ رضا، جایی که سمیره دیگر هیچی نمی گوید. از آنجا به بعد فاجعه از یک حدی می گذرد. این را فقط بازیگر می تواند در بیاورد و آن سکانس آخر عجب سکانسی است و عجب بازی هایی دارد و عجب فضایی و عجب، دم همه گرم! من خودم که نگاه می کنم همه اش می گویم دم آن روزها گرم، دم آن ثانیه گرم. شعر فیلم اینجاست، چون تم فیلم تم عشق است و نفرت. حالا ازت سوال می کنم توی این چند دقیقه که من حرف زدم سر اسلحه کج بود یا نه؟

 

کج بود!

ح.ب: کج بود ولی اهمیتش را از دست می دهد. به هر حال هر جوری فکر کنی تو توی سینما نشسته ای. عروج که نمی خواهیم بکنیم. ما توی سینماییم. ما تماشاگر حرفه ای هستیم و بعضی چیزها را می گذاریم کنار تا به اصل برسیم.

 

 

نقش فواد

از قبل می شناختمش

او بمب انرژی است. یک جوری درباره روز سوم حرف می زند که فکر می کنی دارد از بهترین فیلم تاریخ سینما برایت تعریف می کند. حامد بهداد، درست به اندازه بازی هایش دوست داشتنی است؛ دوست داشتنی و پر از ریزه کاری. وقتی با او گفت و گو می کنی، مدام حسرت این را می خوری که چرا مجبوری حرف هایش را بنویسی. موقع حرف زدن بازی می کند و ای کاش دوربینی بود که هیجان حرف زدنش را نشانتان می داد!

 

 

حامد بهداد در بازی هایش یک عالمه جزییات دارد که خیلی خوب هم ازشان استفاده می کند. این جور بازی تمیز و یکدستی را بین بقیه بازیگرها سراغ نداریم.

بهداد: توی هم سن و سال های خودم منظورتان است؟

/ 5 نظر / 32 بازدید
S.H.S

مرسی ... خيلی خيلی ممنون ...

محسن حکيمی

ازت ممنونم که اينقدر فعالی داش ميلاد عالی بود همه چيز...اميدوارم بهت رسيده باشه آدرس عکسهای دنيای تصويرمهربان باش مثل خدا

parya

بابا ايول سرعت من که حوصل شو ندارم اينارو بنويسم

محمد

سلام وب لاگ خوبی داری منم یه وب لاگ راجب سینما دارم که توش کلی عکس هم هست خوشحال میشم یه سری هم به من بزنید www.artpicture.blogfa.com بهت تبریک میگم که نشستی این همه مطلب رو تایپ کردی

شراره

سلام میلاد جان عالی. خيلی خوب بود...هوس کردم فيلم ببينم راستی، آیه زیبایی بود. ممنونم.