همدیگر را قبول داریم، اختلاف نظر هم داریم

گفتگو با جهانگیر و باران کوثری

همدیگر را قبول داریم، اختلاف نظر هم داریم

 

آرش نصیری

از حکایت اولین روزی که جهانگیر کوثری همه مقدمات را آماده کرده بود تا همسرش رخشان بنی‌اعتماد بدون استرس اولین روز فیلمبرداری اولین فیلمش بلندش را کلید بزند می‌گذریم. این حکایت چندان مربوط به مصاحبه ما نیست. فقط ذکر این نکته جالب است که آن روز جهان رخشان رفته بود بالای بلندی تا همه چیز را زیر نظر داشته باشد و آنقدر استرس داشت که نزدیک بود قلبش از حرکت بایستد (اینها را خود آقای کوثری گفته است). آن روز رخشان بنی‌اعتماد با اعتماد به نفس کامل کار پیش برده بود و بعد جهان نفس راحتی کشیده بود و بعد آنها صبر کرده بودند که باران بیاید. به باران دیدن را آموختند. آن کس که می‌بیند، دیده است و وقتی که یادداشت‌های مادر را می‌خواهند معلوم است که ممکن است بخواهد دختر کوچولوی روسری آبی باشد. اصرار کرده بود و شیر نخورده بود که کوچک بماند و قدش به نقش بیاید (شاید هم برعکس) و آنها مقاومت را بی‌فایده دیدند و باران در بازی رها شد و رسید به سیمرغ جشنواره و بازیگر اول مادر شد منهای آنها که باید فاطمه معتمدآریا بازی کند و به قول باران خاله گلاب. حالا باران رخشان و جهان در بیست و چند سالگی، بیست و چند فیلم بازی کرده است و آنقدر جسارت دارد که بازی در کنار کلاه قرمزی را هم تجربه کند و همینطور تئاتر را. آنقدر مستقل هست که در یک برنامه مستقیم تلویزیونی در برابر پدر بایستد و آنقدر هم واقع‌بین که از بیان روابط حسنه متقابل با پدر و مادر هراس نداشته باشد. همه چیز در مصاحبه آمده است.

 

* خانم کوثری، یک جا یک جمله جالب دیدم. نوشته شده بود: «... و باران بزرگ شد و چه خوب و چه بد تربیت شد و به جهان و رخشان می‌بالید و می‌خواست مثل آنها باشد. به دریادلی جهان و به جسوری رخشان.» شما این جمله را می‌شناسید؟

باران: توی کتاب بانوی اردیبهشت نوشته شده؟

 

* نه. یک جای دیگر این را نوشته بودید.

باران: یادم نیست.

 

* در مجله فیلم خیلی سال پیش. فکر می‌کنم وقتی پانزده ساله بودید. این یک جمله احساسی یک نوجوان است یا یک جمله واقعی است؟

باران: نه. یک جمله احساسی نیست بلکه بیشتر یک گزارش است.

 

* یعنی الان هم اگر بخواهید این جمله را بنویسید همینطور می‌نویسید؟

باران: بله. همین را می‌نویسم.

 

* همانطوری که گفتم این یادداشت را خیلی سال پیش، یعنی بعد از روسری آبی نوشته بودید و خود این یادداشت یک نوجوان را نشان می‌دهد که نویسنده آن قرار است در آینده هنرمند مطرحی شود، کل یادداشت را می گویم که خیلی واقعی بود. اینکه شما در آن سن می‌توانستید اینقدر راحت فکر کنید و به همین راحتی هم بنویسید. چه چیزی باعث شده بود اینقدر راحت و روان باشید.

باران: اینها که می‌گویید از روی لطف است ولی معمولا من وقتی راجع به مامان و بابایم می‌نویسم، منظورم دقیقا همان چیزی است که دارم می‌گویم. یعنی نه چیز بیشتری است و نه اینکه می‌خواهم خیلی خوب نوشته باشم که بخواهم کسی را احساساتی کنم. منظورم همان چیزی است که می‌نویسم و می‌گویم. اگر گفتم به مامان و بابایم افتخار می‌کنم، واقعا افتخار می‌کنم. اگر گفتم دلم می‌خواهد مثل آنها باشم واقعا دلم می‌خواهد مثل آنها باشم. این خیلی چیز خوبی است و اینکه خیلی از آدم‌ها شاید نتوانند پدر و مادرشان را صددرصد قبول داشته باشند. من، دارم و همیشه داشته‌ام.

 

* ممکن است پدر و مادرتان اهل سینما نبودند هم، همین گرایش را پیدا می‌کردید ولی این شانس خیلی بزرگی است که شما داشتید و آنها هر دو اهل سینما بودند.

باران: بله، حتما. البته شانس بزرگ‌تر یک چیز دیگر است. اینکه اهل سینما هستند برای من در درجه دوم اهمیت قرار دارد. آنها خیلی چیزهای مهم‌تری دارند به غیر از اینکه اهل سینما هستند.

 

* آقای کوثری، فرزند داشتن و بزرگ کردن او و حسی که پدر و مادر نسبت به او دارند فقط وقتی قابل درک است که آدم خودش فرزند داشته باشد. وقتی باران خانم به دنیا آمد، شما فیلمسازی شروع کرده بودید اما هنوز اینقدر مطرح نشده بودید. آن موقع چه چیزی را در این رابطه با او مدنظر داشتید؟

جهان: بخش مهمی از رشد باران، قرار گرفتن در محیطی بود که در آن هم کتاب بود، هم قلم و هم هنر. این اتمسفر موجود در خانواده ما طوری بود که در درجه الو کمک کرد به اینکه باران نکات مثبت را بگیرد. البته شاید در خانواده‌های دیگر هم این قضیه وجود دارد اما شاید آن بچه این کنجکاوی را نداشته باشد که به سمت اینها گرایش پیدا کند. باران از بچگی، بدون آنکه ما تلاشی در این رابطه داشته باشیم، نکات خوب و اصلی صحبت‌ها و کارهای ما را می‌گرفت و در ذهن‌اش ضبط می‌کرد. نسبت به صحبت‌هایی که ما می‌کردیم کنجکاو بود و معلوم بود برایش آن صحبت‌ها جذاب است. اینها در درجه اول به خودش مربوط می‌شد اما مثل نهالی بود که در درجه اول روی آن درست کار شده و روی یک ساقه محکم و مستقیم، شاخ و برگ خوبی می‌دهد و من کاملا از همان پنج شش سالگی‌اش مطمئن بودم که دارد یک استقلال عجیب را در خودش جست‌وجو می‌کند و این در وجودش بود که روی پای خودش بایستد. شاید گفتن این قضیه برای بقیه یک مقدار قابل قبول نباشد اما من این حس را داشتم و آن را می‌دیدم و مادرش هم همین حس را داشت. دوست داشت خودش باشد، روی پای خودش بزرگ شود باری همین فکر می‌کنم آن چیزی که بیشتر باعث شد باران به آن چیزی که دوست داشت برسد خودش بود چون خیلی از بچه‌ها هستند که پدر و مادرشان هنرمندند اما خودش اصلا به این فضا وارد نمی‌شود.

 

* بله، اگر قرار بود اینطوری شود باید به تعداد همه فرزندان هنرمندان، هنرمند داشته باشیم. بیشتر منظورم از طرح این سوالات رسیدن به این مساله است که چه اتفاقاتی می‌افتد که فرزندان به گرایش‌های پدر و مادر متمایل می‌شوند. در هر صورت معمولا اولین قهرمانان فرزندان، پدر و مادرشان هستند. شما گفتید باران می‌خواست مستقل باشد و روی پای خودش بایستد. یعنی اینکه نمی‌خواست قهرمانانش پدر و مادرش باشند و می‌خواست از فضای کاری آنها دور باشد؟

جهان: نمی‌خواست دور بشود اما استقلال خودش را هم نمی‌خواست از دست بدهد اما طبیعی است وقتی پدر و مادر سینمایی هستند علاقه بچه بیشتر می‌شود اما فکر می‌کنم در وجود باران یک چیز دیگر هم بوده که باعث شده بیاید و تبدیل شود به یک بازیگر موفق. به نظر من آن چیز مهم‌تر بود.

 

* یکی از نکات و تمرین‌هایی که می‌تواند به یک بازیگر کمک کند، دقت موشکافانه و محققانه به زندگی و حالات آدم‌ها در موقعیت‌های اجتماعی مختلف است و شما خیلی خوب و خیلی زود این فرصت را پیدا کردید. در یادداشت‌های خانم بنی‌اعتماد پر است از خاطراتی در رابطه با آدم‌های مختلف و به خصوص خانم‌های طبقه متوسط به پایین جامعه. این شخصیت‌ها در فیلم‌هایشان هم هست و فیلم‌های ایشان را واقعی‌تر می‌کند. خانم بنی‌اعتماد برای تحقیقات فیلم‌های مستند و سینمایی‌شان به خیلی جاها می‌رفتند و احتمالا در بعضی جاها شما هم همراهشان بودید یا اقلا در جریان قرار می‌گرفتید، درست است؟

باران: بله. به نظر من فرصت بودن در کنار یک مستندساز باتجربه و خوب برای هر بازیگر فرصت خیلی خوبی است و من خوشبختانه این فرصت را داشتم. این تجربه چه در نقش‌هایی که خیلی مستقیم احتیاج به تحقیق دارند، مثل خون‌بازی که باید بروید و معتادها را ببینید و چه در نقش‌هایی که ممکن است مثل یک معتاد یک ویژگی خیلی خاص رفتاری نداشته باشند، اما شما اگر آدم‌های زیادی را دیده باشید، می‌توانید از آنها در بهتر شدن نقش استفاده کنید، خیلی کمک خوبی به شما می‌کند. بله، من این فرصت را داشتم.

 

* از آن دوران چیزها و اتفاقات خاص یادتان هست که شنیدنش برای ما جالب باشد؟

باران: برای خودم همه‌اش خیلی جالب بود برای اینکه به نوعی ما آنقدر عادت کردیم که همه این آدم‌ها را نبینیم و از ما دورند که وقتی خوب می‌بینیمشان، هیجان‌انگیز است. هیجان‌انگیز نه به این معنا که حتما خوب است بلکه منظورم رسیدن به یک تجربه تازه است. برای من همه اینها اینطور بودند. مامان مخصوصا در مستندهایش سراغ آدم‌هایی می‌رود که کمتر دیده شدند و دیدن همه این آدم‌ها چه از نزدیک و چه در فیلم‌ها تجربه‌های خوبی است.

 

* خود شما به هر حال از طبقه بالای جامعه بودید و یک آدم عادی شاید نخواهد که فرزند خردسال و نوجوانش در ایم موقعیت قرار بگیرد که مثلا به یک کوره‌پزخانه برود که شرایط سخت کار کارگران آنجا را ببیند. یک بچه عادی جامعه از طبقه متوسط به بالا به ندرت چنین فرصتی را پیدا می‌کند.

باران: هم فرصتش کم است و هم اینکه مامان و بابای من خیلی بیشتر از چیزی که باید، به من اعتماد داشتند. راجع به همه چیز. یعنی به شعور من، خیلی بیشتر از آنکه یک پدر و مادر ممکن است که در آن سن اعتماد داشته باشند، اعتماد داشتند. مرا به جاهایی بردند که شاید به قول شما یک پدر و مادر دیگر نخواهند فرزندشان به آن جاها برود اما پدر و مادرم همیشه اصرار داشتند من این چیزها را ببینم. این چیزها را بخوانم و بفهمم. بله. جدا از اینکه موقعیتش برای من بوده که این چیزها را ببینم، اصرار آنها هم بود و مرا پوش کردند به دیدن چیزهایی که شاید پدر و مادر دیگری نخواهند.

 

* آقای کوثری، پدر و مادرها، بعضی از وقت‌ها آن چیزی که نشان می‌دهند نیستند. ممکن است که بخواهند خودشان را مطمئن و راحت نشان دهند اما ته دلشان یک نگرانی دارند مخصوصا وقتی فرزندشان دختر است. حداقل قضیه این است که فکر می‌کنند ممکن است ناراحت شود از دیدن خیلی از ناملایمات. شما نگران چیزی نبودید؟

جهان: این برمی‌گردد به نگرشی که پدر و مادر دارند. خوشبختانه نگرش رخشان و من از ابتدای دانشجویی و از ابتدای جوانی یک نگاه غمخوار بودن برای کسانی است که از جامعه طرد شدند. این طردشده‌ها یا از لحاظ اقتصادی در شرایط خوبی نبودند یا از نظر اجتماعی شرایط خوبی نداشتند یا آدم‌های عادی جامعه نبودند، مثلا معتاد یا دزد بودند. شما می‌بینید این نگاه از همان خارج از محدوده در فیلم‌های خانم بنی‌اعتماد و فیلم‌هایی که با هم بودیم وجود دارد تا الان. ما نگران نبودیم و نمی‌خواستیم باران را پرهیز بدهیم از کمبودها و فاصله‌هایی که در جامعه هست و همینطور مشکلات عجیب و غریبی که طبقات پایین جامعه دارند و آن زمان هم بیشتر بود. دوست داشتیم همه را ببیند و جدا از این قضیه از نظر ژنتیکی هم، هم مادرش و هم نگاه خودمان هم همین بود.

 

* احتمالا دلیل پیوندتان هم همین بود؛ دغدغه‌های مشترک.

جهان: دقیقا همین بود. ما خیلی حس‌هایمان را با هم مخلوط کردیم و تقسیم بر دو کردیم و به طور مشترک پیش رفتیم. باران هم از نظر ژنتیکی هم این قضیه را کاملا داشته و هم حس غمخواری نسبت به بینوایان و هنوز هم همین حس را دارد و از نظر اقتصادی هم به خیلی‌ها کمک می‌کند. بخشی از این قضیه ژنتیکی است و بخشی‌اش هم به خودش مربوط می‌شود. ما هم نگران نبودیم، دوست داشتیم همه چیز را ببیند. تمام دردهای اجتماع را و همه مصائبی که وجود دارد.

 

* برایش آینده خاصی در نظر داشتید که اینجوری فکر می‌کردید؟

جهان: باور کنید اصلا هیچ چیزی را برایش تصویب نکردیم. اگر دوست داشتیم باران در نقاطی که دوست داشتیم حرکت کند برسد شاید حرفه‌اش بازیگری نبود. تا یک جایی هم در مقابلش مقاومت کردیم و اجازه ندادیم وارد سینما شود. با اینکه خیلی نوجوان بود پیشنهادهای زیادی داشت اما ما به او نمی‌گفتیم و اصلا مطرح نمی‌کردیم اما بعد از یک مدتی دیدیم داریم به او ظلم می‌کنیم و او استعدادی دارد که ربطی به ما ندارد. دیدیم داریم استعدادش را خفه می‌کنیم و گفتیم بگذار به او میدان بدهیم ببینیم استعداد دارد یا نه که دیدیم انصافا می‌تواند. دیدیم چرا نباید اجازه بدهیم در رشته‌ای که دوست دارد، استعداد دارد، مطالعه می‌کند و خیلی چیزها را خودش تطبیق می‌دهد و دنبال می‌کند، کار کند و راه را برایش باز گذاشتیم.

 

* بچه‌ای که استعداد موسیقی دارد ممکن است بزند زیر آواز یا سازی را به صدا دربیاورد یا اگر استعداد نقاشی داشته باشد، در نقاشی‌هایش مشخص می‌شود. درک اینکه یک بچه می‌تواند در آینده یک بازیگر خوب شود چه راه‌هایی دارد؟ برای یک فرد عادی این درک احتمالا غیرممکن است اما شما اهل سینما بودید و لابد برای این مساله المان‌هایی وجود دارد. چطور می‌شود فهمید که او می‌تواند بازیگر شود؟

جهان: یک موقعی که وقتی مادرش فیلمنامه‌ای را می‌نوشت که در آن دختری بود که سنش در فیلمنامه از باران کوچک‌تر بود، او غذا نمی‌خورد تا قدش کوتاه بماند تا بتواند آن نقش را بازی کند یا اگر آن نقش بزرگ‌تر بود سعی می‌کرد خودش را بزرگ‌تر جلوه بدهد و تمام دیالوگ‌های آن نقش و شاید کل فیلم را از حفظ بود، یعنی فیلمنامه را قبل از آنکه من بخوانم باران می‌خواند و طبیعی بود که داوطلب پذیرش این قضیه بود نه اینکه ما به او پیشنهاد بدهیم. ما واقعا پرهیزش می‌دادیم از اینکه بازیگر شود اما خودش آنقدر استعدادش را داشت که نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد. سر روسری آبی یک تراولینگ طولانی را که خیلی هم دیالوگ داشت از حفظ کرد و با آقای انتظامی اجرا کرد. در یک برداشت آن را گرفتند. آنقدر خوانده بود و آنقدر علاقه داشت که ما تسلیم شدیم.

(بگذارید همین جا اعتراف کنم. حدود شش هفت دقیقه از مصاحبه در این قسمت ضبط نشد. دستم رفت روی توقف و ضبط نشد. یادم نیست چه پرسیدم و چه گفتند فقط یادم هست که صحبت‌های شیرینی بود و آخرش آقای کوثری داشتند می‌گفتند باران قبل از آنکه در فیلم‌های خانم بنی‌اعتماد بازی کند در بهترین بابای دنیا بازی کرده بود) قبل از همه اینها در «بهترین بابای دنیا» بازی کرده بود و دیالوگ هم داشت. کار سختی بود چون بیداری زیادی داشت و باران خیلی بچه بود. صبح هم می‌خواست برود مهدکودک و خلاصه برایش سخت بود. در نرگس هم بازی کرد و روسری آبی با آگاهی اتفاق افتاد. خودش دوست داشت این نقش را بازی کند و آن را قاپید.

 

* پس «روسری آبی» اولین جایی بود که وارد مقوله انتخاب نقش و بازیگری شدید. البته نه اینکه آنقدر حق انتخاب داشته باشید اما اولین بار که فیلمنامه را خواندید و نقش را انتخاب کردید؟

باران (می‌خندد): بله. این اولین تلاش‌های من برای بازیگر شدن بود.

 

* البته قبل از آن بازیگر شده بودید. منظور «بهترین بابای دنیا» داریوش فرهنگ است. اولین باری بود برای آن فیلم جلوی دوربین قرار گرفتید یادتان هست؟

باران: نه. آنقدر کوچک بودم که چیز زیادی یادم نیست. فقط یک چیزهای محو و دوری یادم هست. مثلا یک شب یادم هست که خیلی خسته بودم و دلم می‌خواست که بخوابم. گریه می‌کردم می‌گفتم مامانم را می‌خواهم و آخر سر هم کار را تعطیل کردم از بس خسته شده بود. آقای پسیانی یک خاطره دارد می‌گوید یک روز مامانت به من زنگ زد گفت: «آتیلا، من می‌ترسم که یک وقت شما یادتان نباشد و او از خانه بیاید بیرون. من آدرس و تلفن خانه را نوشته‌ام و گذاشته‌ام توی جیب لباس‌اش. شما هم آدرس لوکیشن را بنویسید بگذارید همان جا تا اگر رفت بیرون و یک نفر پیدا کرد برش گرداند.» یک لباس جین تنم بود که روی سینه‌اش یک جیب کوچولو بود و گویا آدرس را آنجا گذاشته بود.

جهان: عصبانی می‌شد کار را تعطیل می‌کرد و می‌آمد بیرون (خنده).

 

* بعدا که رفتید پشت صحنه و کارهای مادر را دیدی که اینها هم جزو کار است.

باران: بله. کم‌کم بازیگری برایم جدی‌تر و علاقه‌ام بیشتر شد. بازیگری از جمله کارهایی هست که اگر به آن علاقه نداشته باشی، تحملش واقعا سخت است.

 

* آقای کوثری. شما با دستیاری در سینما شروع کردید و بعد متمرکز شدید روی تولید.

جهان: در دوره دانشجویی خیلی کارهای مستند و داستانی کوتاه ساخته بودم و بعدا آمدم که فیلمسازی کنم.

 

* هیچ وقت سمت بازیگری نرفتید؟

جهان: نه. هیچ وقت به بازیگری فکر نکردم. البته خودخواهی است این را بگویم. من همیشه و در همه جریانات که در آنها حضور داشتم مبصر بودم. بازیگری یک بخش از سینماست و من دوست داشتم در جایگاهی باشم که در تمام جریان سینما احاطه داشته باشم. بازیگری برایم مهم نبود.

 

* هر پدری دوست دارد فرزندش آدم مهمی باشد. اگر بازیگری برایتان مهم نبود چطور دوست داشتید فرزندتان بازیگر باشد؟

جهان: بازیگری مهم بود و هست،‌ من دوست نداشتم حرفه‌ام بازیگری باشد. هر کس در حرفه خودش باید یک تیزهوشی داشته باشد و بداند برای کجا ساخته شده. اگر این تیزهوشی وجود داشته باشد انسان‌ها کمتر خطا می‌کنند و کمتر وارد راهی می‌شوند که بعدا مجبور به بازگشت شوند. من این حس را داشتم که نمی‌توانم و دوست ندارم بازیگر باشم اما از بچگی عاشق و شیفته سینما بود، مطالعه کردم، دنبالش بودم، درسش را خواندم، دستیاری کردم، فیلم کوتاه ساختم، فیلم مستند ساختم و کل روند تولید فیلم را طی کردم.

 

* اما از یک موقعی متوجه شدید چیزی که به آن علاقه دارید کل جریان سینماست، نه هر کدام از زیرمجموعه‌ها.

جهان: نه. خیلی زیاد به کارگردانی سینما علاقه داشتم. یک فیلم داستانی بلند به نام «دوباره به راه می‌افتیم» هم ساخته بودم منتها اتفاقاتی افتاد که دیگر نشد فیلم بسازم.

 

* همان موقع‌ها بود که با خانم بنی‌اعتماد آشنا شدید و ازدواج کردید. برعکس اینکه گفتید شما خودخواهی نداشتید، وقتی دیدید همسرتان فیلم می‌سازد و خوب هم می‌سازد، رفتید دنبال تولید و تهیه‌کنندگی تا با هم یک کوپل موفق باشید.

جهان: مساله این بود و مسائل دیگر. من دیگر کارگردانی را ادامه ندادم و تلاش کردم از یک دریچه دیگر وارد سینما شوم. کار گزارشگری فوتبال را هم در همان سال‌ها شروع کردم و بعدتر زمانی که خواستم دوباره فیلم بسازم دیدم خانم بنی‌اعتماد بهتر از من فیلم می‌سازد و آن موقع دیگر اصلا درست نبود که من موازی با او کارگردانی کنم.

 

* بعدا هم هیچ وقت وسوسه نشدید؟

جهان: چرا. در سال 1370 دوباره می‌خواستم کارگردانی کنم اما پشیمان شدم. به نظرم رسید این از نظر افکار عمومی در بیرون شکل لوسی پیدا می‌کند. یعنی ناخودآگاه و ناگریز، مقایسه‌ای صورت می‌گرفت و طبیعی بود که من توانایی کارگردانی‌ام در آن حد نبود که با خانم بنی‌اعتماد مقایسه شوم و طبیعی بود که جواب درستی نگیرم. در آن صورت شخصیتم که در تهیه‌کنندگی جا افتاده و شکل گرفته بود خدشه‌دار می‌شد بنابراین تصمیم گرفتم برای همیشه به این کار فکر نکنم.

باران: البته من این را قبول ندارم که آخر کارهایی که آدم می‌تواند در سینما بکند کارگردانی است. چرا باید فکر کنیم همه آنهایی که سواد بالای سینمایی دارند باید حتما کارگردانی کنند؟ من فکر می‌کنم همانقدر که مامانم کارگردان موفقی است بابام هم تهیه‌کننده موفقی است. این مهم است که موفق است. چه لزومی داشت حتما باید کارگردانی می‌کرد وقتی می‌توانست تهیه‌کننده خوبی باشد. یک تعدادی فیلم اولی که هیچ، تاکید می‌کنم هیچ تهیه‌کننده دیگری حاضر نبود حتی فیلمنامه‌اش را بخواند، بابام تهیه‌شان کرده. همه‌شان سال‌ها طول کشید که اکران شدند یا هنوز هم اکران نشدند. در سینمای ما از این تهیه‌کننده‌ها که قصدشان از حضور در سینما بیشتر انجام کار فرهنگی بوده و کمتر به پول درآوردن فکر کرده‌اند خیلی کم بوده و حتی این ادعا را می‌کنم که موج تهیه کردن یک سری از فیلم‌های فرهنگی را بابا راه انداخته است. فیلم‌هایی مثل «یک شب» و «دختران خورشید» را تهیه کرده و دیگران هم به این نتیجه رسیدند که می‌شود از این فیلم‌ها تهیه کرد. من فکر می‌کنم بابا در مقام تهیه‌کننده، یک تهیه‌کننده موفق و موثر است.

 

* کلیت این را قبلا هم گفتید که خوب است آدم در هر کاری که انجام می‌دهد موفق و موثر باشد و شغل‌های مختلف را اسم بردید اما باید قبول کرد کار هنری کمی متفاوت است و در همین بخش گفتیم، کارگردانی به هر حال یک کمی دلی‌تر از تهیه‌کنندگی است. شما این را قبول ندارید؟

باران: نه، قبول ندارم و فکر می‌کنم این ذهنیتی است که به ما داده شده. ما همیشه تهیه‌کننده را صرفا بخش مالی و اقتصادی ماجرا فرض کرده‌ایم در حالی که تهیه‌کننده است که اعضا را انتخاب می‌کند، کار را می‌بندد و فیلمنامه را تایید می‌کند. ما تهیه‌کننده را فقط کسی می‌دانیم که پول می‌دهد و حاضر است مسائل مالی یک فیلم را بر عهده بگیرد در صورتی که اصلا این گونه نیست. در فیلم‌های خیلی بزرگ دنیا اگر به جای تهیه‌کننده‌اش یک تهیه‌کننده دیگر بگذارند همه چیز فرق می‌کند.

 

* شما تهیه‌کننده‌های دیگری را هم دیده‌اید. هیچ وقت در آقای کوثری تمایل ساختن فیلمی تجاری ندیده‌اید؟

باران: نسبت به فکر کردن بابا به خود فیلم و اینکه چه حرفی باید داشته باشد و چطوری ساخته شود با مسائل اقتصادی واقعا 100 به یک است. یک وقت‌هایی ما خودمان شاکی می‌شویم که بابا این فیلمی که به این راحتی اکران نمی‌گیرد یا به آن گروه خوبی برای اکران نمی‌دهند را چرا تهیه می‌کنی. ولی او این کار می‌کند چون برایش چیز دیگری مهم است.

 

* آقای کوثری گفتند که سال 70 تصمیم گرفته بودند که کارگردانی کنند. شما که در جریان نبودید؟

باران: نه، در جریان نبودم و همین جا شنیدم.

 

* گفتید از یک سری جریانات منفی و یک سری مقایسه‌ها ترسیدند. به نظر شما این تلقی درستی بود؟

جهان: من نگفتم برداشت منفی. گفتم مقایسه می‌شد و فکر کردم اگر در حرفه خودم که در آن تخصص دارم فعالیت کنم موفق‌تر می‌شوم.

باران: بابا یک فیلم مستند خیلی خوب دارد.

 

* به نظر شما آن نگرانی درست بود؟

باران: من هیچ وقت در بابا این نگرانی را احساس نکردم و لابد فکر کرده در تهیه‌کنندگی خیلی کارها کرده که دیگران نکردند و دیده چرا همان را ادامه ندهد.

 

* خود شما به عنوان فرزند این پدر و مادر با این نگاه و برداشت منفی مواجه نشدید؟

باران: ما به دلیل اینکه خانوادگی زیاد کار می‌کنیم مورد توجه هستیم و اصولا این نگاه منفی گریبان همه ما را گرفته. به من می‌گویند تو فقط در فیلم‌های مادرت بازی می‌کنی، به مادرم می‌گویند شما فقط به دخترت بازی می‌دهی، من دوستانی دارم که هم سن و سال من هستند و می‌گویند تا باران هست خانم بنی‌اعتماد با ما کار نمی‌کند. می‌خواهم بگویم برای من این جریان یک جوری وجود دارد، برای بابا یک جوری و برای مامان یک جور. واقعا اینقدر مهم نیست که حتی بخواهیم به آن فکر کنیم.

 

* اینکه می‌گویند: «تا باران هست خانم بنی‌اعتماد با کس دیگری کار نمی‌کند» چه اندازه درست است؟

باران: خیلی درست است برای اینکه ما با هم راحت کار می‌کنیم. الان من در جایی هستم که مامانم فکر می‌کند می‌تواند از من بازی بگیرد و سوالم از بقیه این است که اگر شما یک نقش داشته باشید که به دیگران بخورد و به دخترتان هم بخورد راحت‌تر نیستید که با دخترتان کار کنید؟ این خیلی طبیعی است همان طوری که انتخاب من برای تهیه‌کننده و کارگردان همیشه مامان و بابام هستند چون با آنها راحت‌تر می‌توانم کار کنم. ضمن اینکه همه دوست دارند با آنها کار کنند و من هم آنقدر خودم را به آنها نشان داده‌ام که فکر کنم اگر تلاش کنم، می‌توانم به آن بازی که آنها می‌خواهند برسم.

 

* فکر می‌کنم وقتی جایزه گرفتید از این فشارها خلاص شدید چون همه دیدند که داوران دیگر تایید کردند که شما بازیگر خوبی هستید و این دیگر ربطی به پدر و مادرتان نداشت. برای بازی در «خون‌بازی» و «روز سوم» جایزه گرفتید که این دومی کار آقای لطیفی بود.

باران: من برای «خون‌بازی» تلاش خودم را کردم، چه فرق می‌کند که مامانم پشت دوربین بوده یا نبوده.

 

* همان سال در سریال «صاحبدلان» آقای لطیفی بازی کردید و بعد «روز سوم» که بازی شما و کل کار خیلی خوب مورد توجه قرار گرفت. داشتید اولین سریالتان را بازی می‌کردید، با پدر و مادر مشورتی کردید؟

باران: بله، اول خیلی برایم انتخاب این مساله سخت بود اما آنقدر «صاحبدلان» فیلمنامه خوبی داشت که دوست داشتم در آن بازی کنم. مامان و بابا هم یک قسمت‌هایی از فیلمنامه را خوانده بودند و همه‌مان به هم اعتماد داشتیم که آقای لطیفی حداقل کار گرمی می‌سازد که مخاطب آن را دوست دارد.

 

* شما فیلم بازی‌های دوران فوتبال پدر را دیده‌اید؟

جهان: دوره ما فیلمبرداری نبود.

باران: فقط عکس‌هایش را دیده‌ام.

 

* می‌دانید در چه پستی بازی می‌کردند؟

باران: هافبک چپ.

جهان: نه، دفاع چپ.

 

* این را من می‌دانستم. برایتان مهم است که در یک تیم خیلی بزرگ فوتبالیست مطرحی بودند؟

باران: بله، معلوم است. این بخش از شخصیت بابا برایم خیلی جالب است. مثلا من همیشه دلم می‌خواست یک رشته بی‌ربط خوانده باشم و بازیگری هم بکنم. آدم‌هایی که اینجوری هستند برایم خیلی جالب هستند. تصور کن آدم نجوم خوانده باشد بازیگری هم بکند. این بخش از شخصیت بابا که تهیه‌کننده سینماست و فوتبالی هم هست برایم خیلی جالب است.

 

/ 0 نظر / 45 بازدید